سلام به دوستای عزیز که هنوز منو از یاد نبردند شرمنده دیر اومدم چون بدجوری گرفتار بودم داشتم با مرگ دست وپنجه نرم می کردم بازم میرم بازم به دوردست ها این بار شاید برنگشتم هیچ وقت ولی حلالم کنید دست خودم نیست باید بروم نمی دانم سرنوشت چگونه برایم رقم خواهد خورد ایا راهی برای بازگشت خواهم داشت یانه؟این زمانه مشخص می کند دوست ندارم بروم و دوستان عزیزم تنها بگذارم ولی باید رفت تا بعضی ها بمانند.
تک تک شما رو دوست دارم وبرایتان ارزوی موفقیت می کنم امیدوارم مثل من به پایان نرسید محتاجم به دعاهای تک تک تون.
دست خدا یارتون خدانگهدارتون قربان شما سوگند![]()
![]()
![]()
.jpg)
نوشته شده توسط سوگند در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
نوشته شده توسط سوگند در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 13:27 موضوع | لینک ثابت
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت

بی تو دنیا بر سرم اوار شد ..... بین ما هر پنجره دیوار شد
عیب از ما بودو از یاران نبود....تا که یار یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران.....عشق هم کالای هر بازار شد
اب یکجا مانده ام دریا کجاست؟....مردم از بس زندگی تکرار ش
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را بکف هر که دهم باز پس ارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نیست آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟ گفتا:چکنم دام شما دانه ندارد!

نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت

هرکي اومد تو زندگيم
مي بردمش تا آسمون
اون روزمي شدرفيق ما
فرداواسم بلاي جون
نمي شه دستِ عاشق ُبه دست هرکي سپرد
نمي دونم بد مياورد ياچوب سادگيشومي خورد
هرچي که به سرم اومدتقصيرهيچ کسي نبود
هرچي که بودپاي خودم توقصه هام کسي نبود
تقصيرهيچ کسي نبود هرچي که بود بپاي من
فقط توبعد ازاين نيا ميون لحظه هاي من
رفاقتت مال خودت منت نذارروسرمن
اون قصه ها تموم شده ديگه نيا دوروبرم
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
بی من برو یه لحظه نمی خوام تورو
دیگه تموم شد همه چیز بین منو تو
یاد عهدی که بستی چطور می خوای منو فراموش کنی
چطور می خوای شمع خاطرات رو خاموش کنی
بهت گفتم دوستت دارم بهم گفتی حسی بهت ندارم
برو بیرون از زندگیم از نگات بیزارم
حالا برو ببین کی دوست داره
همه چیزشو به پات میذاره
اونم شبا برات بیداره؟
ماه و ستاره رو تو شبت میاره؟
به راهت ادامه بده به دلت بد راه نده
ببینم اصلا تو این مدت دلت تنگ شده
می دونم نشده ، بسه غصه بسه گریه زاری
بسه این همه شب و روز بی قراری
نمی خوام تو رو مهم نیست کجایی
بعد این همه وقت سرنوشتم شد جدایی!!!!!
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت
همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست...
کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟؟؟
ببین ای دوست مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد...
رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد...
دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد...
به جانت جانِ شیرینم...
به دیدارت نمی لرزد..


نوشته شده توسط سوگند در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من
كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگی ها

نوشته شده توسط سوگند در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت
غیر ما هرکه باشد ترک دنیا میکند
این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند
چون به یاد تو می افتم امروز و فردا میکنم
بارها گفتم فردا ترک دنیا میکنم
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود ،آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد با ر تضمین می کنم...
نوشته شده توسط سوگند در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با اب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم
نوشته شده توسط سوگند در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت
من از بازار دنیا زار گشتم
از این محنت سرا بیزار گشتم
چو دیدم یار با اغیار شد یار
زتنهایی به حسرت یار گشتم
نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
نمی گذرم ز همه ظلم ها که بر من شد
تو گفتی از گل و خاری به دل فرو کردی
خدا خدا خدا را! به عدل او سوگند
که بر دل بی ریای من ستم روا کردی
نوشته شده توسط سوگند در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت
بیان نامردیهاست اینهایی که من گویم
همان بهتر بهر جمعی رسم کمتر سخن گویم
شب و روزم بسوز و بساز عمر بی امان طی شد
گهی از ساختن گهی از سوختن گویم
خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی
برون ارم سر و حالی بمرغان چمن گویم
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم. بی همدمم. دیوانه ام. مستم
از ان گمگشته ی من هم نشانی اور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو میایی به بالینم.. ولی اندم که در خاکم
خوش امد گویمت اما.. در اغوش کفن گویم

نوشته شده توسط سوگند در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
دیشب عقل و دلم بد جوری با هم کلنجار می رفتند. آنقدر سر و صدا کردند که نتوانستم کتابی را که در دست داشتم بخوانم! تصمیم گرفتم کتاب را کنار بگذارم و بی صدا شاهد گفت و گویشان باشم!
صدای دل می آمد: " تو که هیچی حالیت نیست... چرا همش می خوای وانمود کنی که بیشتر از من می فهمی؟ همیشه ی خدا آیه یاس می خونی... تا من می خوام کمی گل کنم می زنی کورم می کنی..."
عقل:" واسه اینکه تو فقط همین حالا رو می بینی , من دو روز دیگه هم پیشه رومه...محض رضای خدا کمی سر عقل بیا..."
دل:"اصلا می دونی چیه؟ عاقل تا به دنبال پلی برای عبور می گشت, عاشق پا برهنه از رودخانه بگذشت..."
عقل:"حتما بعدش سرما خورده...بعد سینوزیتش عود کرده...بالاخره مینانژیت کرده و مرده... به چه دردی می خوره این جور گذشتنا...هه... واقعا که..."
دل سکوت سردی کرد. به نظر نمی آمد قانع شده باشد, فقط بازهم تسلیم شده بود!
عقل را دیدم که پیروزمندانه لبخند می زد...!
نوشته شده توسط سوگند در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت
دارو ندارم مال تو دیگه چی می خوای
برو بزار بسوزم من با بی کسی هام
برو بزار بمونم با دلواپسی هام
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
شمعمو آتیشم بپا برو و خاموشم نکن
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منم میشینه چشم به راه تو
آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات
باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات
میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
شمعمو آتیشم بپا برو و خاموشم نکن
نوشته شده توسط سوگند در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم...
با سوگند شروع می کنیم، با امید ادامه می دهیم سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم...
با سوگند شروع می کنیم، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود...
نوشته شده توسط سوگند در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
با خود عهد کردم فراموشت کنم نفس هایم را حبس کردم پرده ای سیاه به یادت آویختم زندگی را فراموش کردم خاطراتت را آتش زدم رویایت را ناباورانه تا آسمان کابوسها شاید فراموشت کنم شاید فراموشت کنم ...
به عشق نفرین کردم
به دورترها ریختم
پرواز کردم
اما ...

نوشته شده توسط سوگند در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری خداجون می گن تو خوبی٬ مثل مادرا می مونی اگه راست می گن ببینم عشق من کجاست می دونی؟ خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ خداجون تو تنها هستی٬ می دونی تنهایی سخته زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره اون می خواد که من نباشم٬ باشه اشکالی نداره خداجون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟ به تو که موندگاری...
نوشته شده توسط سوگند در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت
سهم من از زندگی ناچیز بود قسمتم از فصلها پاییز بود هیچ روحی روح من بالا نبرد ذهنم از مکر زمان لبریز بود عشق سمتی سوی من پیدا نکرد خاطرات رفته حزن انگیز بود پوچ و خالی در حصار و قاعده زنده بودن ها چه ننگ امیز بود هر چه می کردم دلم اشوب بود بغض و گریه ها که دستاویز بود حق من تنها رهی پر پیچ بود کاسه صبرم دگر سرریز بود پنجره در چشم من جریان نداشت اسمانم بی سبب شب خیز بود دست من ایا به جایی بند بود؟ جای پاهایم به دنیا لیز بود
نوشته شده توسط سوگند در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
یادت نره كه عشقمی...! خاکم نکنید بزارید اونم برسه بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه خاکم نکنید هنوز عشقم وندیدم این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدم تابوت منو بزارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک خاکم نکنید بزارید اونم ببینه پیکر آشفته من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید روی سنگ قبرم آینه شمعدون بزارید میبینی چی شد عشقت عاشقت مرد تقدیم به تنها
نوشته شده توسط سوگند در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت
به نامردمان مهر کردم بسی
نچیدم گل مردمی از خسی
بسا ناتوانی که افتاده بود
سراسر توان را ز کف داده بود
نه نیروش در تن نه در مغز رای
دو دستش گرفتم که خیزد ز جای
چو کم کم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه تنها گرفت
به نامردمی خنجر از پشت زد
به خونم ز نامردی انگشت زد
شکستند پشتم نمک خوارگان
دو رویان بی شرم پتیارگان
گره زد به کارم سر انگشتشان
تبسم به لب تیغ در مشتشان
چو بد شد سزای محبت بسی
محبت نه شاید به هر ناکسی

نوشته شده توسط سوگند در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت

ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد
نوشته شده توسط سوگند در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست
آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست
شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست
اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست
بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست
شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست
كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست ....

نوشته شده توسط سوگند در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت

هنوز باور ندارم
همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم !
همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم ،
که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است !
همچنان زندگی ساز خودش را میزند ،
ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !
همچنان در حسرت بهار نشسته ام ،
اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشتم !
این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند ،
اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به او یاری نمی آید !
همچنان این لحظه های نفس گیر زندگی را میگذارنم ،
اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست !
امید من دیروز بود که گذشت ،
امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم !
دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد ،
آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند !
همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم !
همچنان از آواز بی صدا پرنده در قفس میفهمم
که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم !
همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است
و امشب نیز شب دلگیریست !
کسی نیست که به داد این دل برسد ،
هر کسی به داد دل خودش میرسد ،
به داد و فریاد این دل تنها نمیرسد !
همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ،
درون خودم اشک بریزم و ناله کنم !
ای خدا تو شاهد روزگار من باش ،
و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن !
دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است !
همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد
نوشته شده توسط سوگند در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت
بي خبراز همديگر آسوده خوابيدن چه سود بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود
زنده را بايد به فريادش رسيد ورنه بر سر مزارش آب پاشيدن چه سود
گر نپرسي حال من تا زنده ام گريه و ناليدن چه سود
سالها عيد آمد و رفت و نکردي يادمن جاي خالي مرا در خانه ديدن چه سود
گر نکردي ياد من تا زنده ام سنگ مرمر روي قبر من چيدن چه سود

نوشته شده توسط سوگند در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن.
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،
اشک هایت را پاک میکند و دستانت را صمیمانه می فشارد.
تو را دوست دارد فقط به خاطرخودت،واگر باور داشته باشی،
می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند.
باور کن که با او هرگز تنها نیستی،فقط کافی است....
عاشقانه به آسمان نگاه کنی
نوشته شده توسط سوگند در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
دختري را ديدم ...ساكت وغمزده در گوشه تنهايي خود كز كرده
ومرا مينگرد...يك ندا كافي بود
كه هم سفره ي دل پيش دلم باز كند...
من صدايش كردم :دوست من !چه شده؟غمزده اي!؟
با نگاهي كه پر از خواهش بود...سوي خود خواند مرا
من به سويش رفتم...از سر مهر سلامي دادم
ولب ساحل درياي غمش بنشستم
دخترك از غم خود با من گفت:
روزگاريست كه من در غم هجران كسي ميسوزم
باورم هيچ نبود
كه مرا ساده فراموش كند
از تمام پسراني كه به من دل دادند
دل من او را خواست
از سر صدق ووفا دل دادم
باورم هيچ نبود
روزگاري برود با دگران
دست او دركمر يار دگر
برود با دل ودلدار دگر
او قسم خورد كه تا وقتي هست
با من وسادگي اين دل تنها باشد
او به من گفت كه تنهايي چيست!
تا نشاني زمنت هست مخور غصه كه من
قصر زيباي دلم را به تو خواهم بخشيد
تا مرا داري از غصه وتنهايي وغم هيچ مگو
من زفرهادو زمجنون بيابان هم ديوانه ترم
عاشقم عاشق رويت به كه گويم اين را؟؟
دل من مست شد از قصه رويايي او
شب وروزم به اميدنگهي از اورفت...
تا كنارش بودم...همه ي شادي دنيا با من
چون زپيشم ميرفت...همه ي غصه ي عالم به دلم مهمان بود
روزها رفت و گذشت...
نه زيارم خبري بود...نه از رويايش...
قصر زيباي دلش غمكده اي شد كه فرو ريخت سرم...
زير آوار ندامت دل من ساده فسرد...
ريشه ي عشق دورغينش در من خشكيد
دل من هم پژمرد!!
سالها رفته از آن واقعه شوم ولي
زخم او بر دل من مانده هنوز....
كهنه درديست كه در دل دارم...
ولي اكنون زپي اين همه سال....غرق اين پندارم:
كه چه آدمهايي!!
ساده احساس تو را ميگيرند
همه ي عشقت را
همه ي رشته ي روياي تو را ميگيرند
تا زماني كه بخواهند كام دل ميگيرند
بعد هم ميگذرند
عهد هم ميشكنند
همه احساس تو را ميكوبند
ساده هم ميگذرند
و تو ميپنداري
كه تو را هرگز نشناخته اند...!!!
روزگاريست غريب...روزگاريست غريب
نوشته شده توسط سوگند در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.من سوگند هستم که سوگند خوردم تنها بمونم و در تنهایی به ظاهر زندگی کنم
برای سلامتیم دعا کنید کاری که اینجنین دنیا بر دل من می کند بر دل هر که کند ترک دنیا می کند
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY